X
تبلیغات
رایتل
text

بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1391



سلام

ممنونم

هی بدی نیستیم

شما چطورین؟

در ادامه مطلب یه متن از وبلاگ یه دوست واستون ثبت کردم

دوستی که مدتهاست مثل شما  دفتر خاطراتم رو برگ میزنه

بخونیم و مراقب باشیم

دوستون دارم



از کجا بگم..

از کجای این رشته لعنتی که آب و رنگش بقیه رو کشته و سختی و مشقتش ماها رو..

از اینجا میگم... تب خونریزی دهنده کریمه کونگو... منتقل از راه خون و فرآورده دامی آلوده...

از این جا میگم که چند تا مریض مشکوکش رو داشتیم... یکیش مریض دکتر کیارستمی بود.

اینترن عفونی.. هم ورودی من و خیلی های دیگه... منم چند تا بخش باهاش بودم

پسر خوب و آقا و مهربون.. درس خون و وظیفه شناس.... کسی که همه به خوبی می شناسیمش...

کسی که همین چند شب پیش باهم کشیک بودیمو کلی بهمون لطف کرد....

کم کم  میگم...

ناراحتم... امروز کشیک بودم .. حاد دو... دیدم صبح آقای اسحاقابادی مسئول شیفت به دکتر آزاد میگه: دکتر.. حالا یه مریض کریمه کونگو اومده چرا نامه زدی بحران کریمه کونگو؟

دکتر: من نزدم! شرط میبندم! شام امشب با من! من نوشتم یه مریض...

اسحاقی: نه دکتر ..بحران نوشتی...

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که سرپرستار و رئیس بخش اورژانس اومدن و راهروی تختهای ۱۹ و ۱۸ رو با یه سری وسیله پر کردن تا کسی نتونه بره و از در پشتی فقط مریض های کریمه کونگو یا همون سی سی اچ اف بیان....

هوای اورژانس مستعد بحران بود... حالا میفهمم آماده باش یعنی چی... حالا دارم لمس میکنم همه گیری یعنی چی.. یعنی یه مرض خطرناک قاتل داره میاد که جون خیلی ها رو بگیره...

سرپرستار به دکتر بلوردی میگه: دکتر اگه از دو تا بیشتر اومد کجا بخوابونیمشون؟

تو دلم میگم: یعنی چی.... پس قضیه بحران راست بود...

اسحاقی چهره اش نگران بود رفتم سراغش: پس قضیه بحران راسته؟

-آره خانم دکتر راسته....

-نههههه...

سمیه سروری هم اینترن عفونی بود و باهام کشیک بود... رفتم واسه ناهار سلف دیدمش.. از دستشویی اومد بیرون و باهم سر همین کریمه کونگو حرف زدیم..

سمیرا: میدونی یکی از اینترن ها هم گرفته؟

من: چی؟...کی بوده؟

-دکتر کیارستمی....

من: چی؟راست میگی؟

- آره .. یه مریض داشته که کریمه کونگو داشته، موقعی که بالای سرش بوده تو جابجایی مریض رو تخت بهش کمک کرده و یکم از خون مریض رو دستش... حالا بخش عفونی بستریه...رزیدنت عفونی میگفت حالش بده. داره از همه جاش خون میزنه بیرون.. قراره بره آی سی یو..

خیلی ناراحت شدم.. باورم نمیشد.. به همین مفتی.. یه جوون که همه زندگیش رو گذاشت تا به  موفقیت برسه و کسی بشه واسه خودش تا مادر و پدرش سرشون رو بالا بگیرن حالا داره اینجوری با مرگ دست  و پنجه نرم میکنه...

زنگ زدم مهتاب فیض ، میخاستم بش بگم مراقب باشه که خطر در کمین هممون هست...

-لادن کیارستمی تو عفونی بستریه.. میدونی؟ چون جی۶پی دی داره نمیتونن بهش دارو بزنن... نیلو حالش چطوره؟

مهتاب میگن در حال اکسپایر شدنه..(اکسپایر: فوت)

مهتاب جیغ کوتاهی کشید... لادن باورم نمیشه.. یعنی میمیره...

-خدا کنه اینجوری نشه...

برگشتم اورژانس.. فضاش سنگین و سرده.. همه میدونن یه اینترن داره میمیره.. همه دوستش داشتن.. حتی رزیدنت ها تو خودشون بودن...

به دکتر پیرمحمد میگم: دکتر یکی از بچه ها...

-میدونم خانم دکتر... داشت احیا میشد...

-- راست میگید؟ تو رو خدا راست میگید؟

سری تکون داد و رفت...

همه هول داشتن، حتی مریض های خونریزی گوارشی رو هم با احتیاط برخورد میکردیم.... همه ماسک زده بودیم.. اونقد که تو اورژانس ماسک کم اومد.. هرکی دو لایه دستکش داشت...

سمیه به خودش میپیچید... لادن سردرد دارم.. نکنه گرفتم منم؟ یه مریض دارم تب و خونریزی.. نکنه اونم داشته باشه؟

من: لادن رعایت ایمنیت رو بکن... ولی منم از صبح دل دردم... نکنه...

لادن خیلی مفته... لعنت به این زندگی.. حیفه دکتر کیارستمی.. حیفه...

.... همه در آماده باشیم... از ظهر یه مریض شک به کریمه کونگو داشتیم که سریع منتقل عفونی شد..

یهو از جای پذیرش صدای فحش و داد و فریاد بلند شد...

یکی نعره میزد: بچه ام مریض نیست... حرف نزن.. خفه شد... بچه ام مریض نیست... شکر بخور....

و صدای اسحاقی: خانم یعنی چی؟ میگم اسمش چیه؟ اگه مریض نیست چرا آوردیش....

سر و صدا بالا گرفت....دکتر پیرازقندی رفت اسحاقی رو آورد و آروم کرد....

بعله... همون مردی که بیمار دکتر کیخسروی بود و روز قبل فوت کرده بود، بچه اش رو هم ارجاع داده بودن بیمارستان.. قبلش زنگ زدم بهمون خبر دادن که قراره همچین بیماری بیاد تا آمادگی داشته باشیم و آلوده نشیم... اسحاقی هم مقدمات انتقال مستقیم بچه رو به اطفال فراهم کرده بود اما وقتی مادر وارد اورژانس شده و میپرسه اسم مریض چیه؟ مادر که هنوز تو شوک از دست دادن شوهرش بوده دچار بحران انکار بوده و همش فریاد میزده بچه ام مریض نیست.. و با بیست نفر همراهیش برمیگرده خونه...

فاجعه اینجاست که هر کدوم این بیست نفر میتونن کلی آدم رو آلوده کنند... در نتیجه پلیس ۱۱۰ میره دنبالشون تا بیاردشون اینجا و یه دلیل دیگه اش اینه چون بچه به سن بلوغ نرسیده در موارد عدم رضایت به درمان توسط والدین در موارد تهدید کننده حیات حضانت بچه از والدین موقتا سلب و به مجری قانون داده میشه تا بشه درمانش کرد....

همین جور دور اورژانس دنبال کارهای مریض ها بودم.. رفتم نزدیک استیشن سراغ پیرازقندی که دیدم داره با یه پرستار حرف میزنه... پرستاره چشماش پر اشک بود.. رو کردم به دکتر.. خیلی ترسیده بودم، نمیخاستم بشنومش.. اما پرسیدم: دکتر چی شده؟

دکتر زیر لب گفت: اکسپایر شد...

 

اولین بار بود اینجوری خبر مرگ یه آشنا رو میشنیدم... یه جوریه.. یهو یخ زدم.. حس کردم ایستادن برام سخته... دستام رو گذاشتم رو صورتم... یه چیزی ته دلم میخاست جیغ بزنه اما جلوش رو گرفتم..

دکتر با همه خوبی هاش جلوم رژه میرفت... همین هفته پیش بود که حدود نیم ساعت مریض ما رو آمبو زد تا من و پریسا بریم شام بخوریم...

یادمه سر همین مریض اومد و ازم پرسید: خانم دکتر تا حالا او.جی گذاشتین؟

گفتم نه

گفت کاری نداره از تو ایروی مریض رد کنید بره پایین.. او.جی رو بهم داد و منم برای مریض گذاشتم... بهم یاد داد...

ازش پرسیدم امتحان اورژانس چطور بود؟ آخه اون ماه قبل اورژانس بود.. گفت: اسونه.. دو تا نوار قلب و عکس سینه و چند تا سوال تشریحیه... از جلسه فلان استاد ۶ تا تست میدن.. راستی خانم دکتر شب امتحان کشیک نباشید چن من کشیک بودمو و نتونستم زیاد خوب امتحان بدم... البته هنوز نمراتمون نیومده....

چه میدونست؟ چه میدونستم؟ که قرار نیست این هفته بین ما باشه..

چشمام پر اشک شد... همه اینترن ها و رزیدنت ها گریه میکردن... البته زیر زیرکی... چون اینجا اورژانسه.. چون ما پزشکیم.. چون اونقد مریض هامون متوقع هستن که حتی واسه عزاداری یک دوست نمیتونیم ده دقیقه اورژانس رو خالی کنیم...شاید حتی اگه بعضی هاشونم میفهمیدم یکی از بین ما رفته خوشحال میشدن.. یعضی هاشون دلیل تمام ناکامی ها ، شکست ها و حتی بیماری هاشون رو ما میدونن! نه دیر مراجعه کردنشون به دکتر رو!

باید عین ربات باشی... باید وقتی خبر مرگ دوستت رو شنیدی مثل بقیه بچه ها یا سرت رو به معاینه مریض گرم کنی یا بری پرونده کامل کنی یا بشینی تو محل صندلی های پزشکان جزوه ات رو باز کنی و مثلا داری میخونی و اما گوله گوله اشک بریزی رو جزوه ات...

هر کی عین مرغ پرکنده دور خودش میگشت.. تا اینکه دکتر کوچک زاده اینترن عفونی از بخش اومد.. چشمها و بینیش قرمز... کشوندیمش کنار استیشن.. دکتر چی شد؟

هنوز زنده است.. سی پی آر شد... خیلی ها بودن... حتی یکی از استاف ها تو آی سی یو گریه میکرد و حاضر نبود بیاد بیرون... خانواده اش جلوی بخش داخلی جمع شدن...

همه نفس راحتی کشیدیم.. یه جورهایی اشکها و لبخندها شد.. همه با چشمها قرمز  میخندیدیم...

پس برگشن.. دکتر مریم حسینی با چشمهای قرمز گفت: چه فایده.. دوباره که میره...

یه مریض اعزامی داشتم به سی تی... با تهویه و مونیتور قلب.. همرهیاش هم غیب شده بودن! مریض چاق بود و برانکارد باریک! جای دو کمکی هم یکی اومد! خلاصه مریض رو با آمبولانس میبردم که راننده گفت  دکتر مرده..

گفتم نه! برگشت.. فعلا زنده است.. شایعه بود...

موقع برگشتن از سی تی... رو سطح شیب دار بخش یهو تخت لنگر کرد و رو دو چرخ بغل بلند شد و یهو کم مونده بود مریض از اون بالا پرت شه تو حیاط و.... که من پریدم خودم رو انداختم رو تخت و تختش رو صاف کردم... صحنه وحشتناکی بود... نمیدونم چطور زورم رسید این کار رو بکنم... اگه حواسم به مریض نبود حتما میمرد... کمکی خوشحال شد: گفت خانم دکتر ماشالله زورت زیاد بود وگرنه...

بازهم موقع برگشت راننده آمبولانس بهم تسلیت گفت که یکی از بچه ها فوت شده... باورم نمیشد... پرسیدم مطمئنی؟

گفت آره...

با ناراحتی برگشتم اورژانس... نمیتونستم باور کنم... یاد حرفهای دکتر براتی تو محل صندلی پزشکان می افتم... صحنه ی بدی بود... بهتره نرید آی سی یو ملاقاتش... و گریه میکرد ..دکتر عباسی اشک میریخت که صداش زدن بره مریض ویزیت کنه..دکتر با اشک هاش رفت مریض ویزیت کنه...

دیگه رسیدم به اورژانس... اینبار دیگه جدیه... رفتم سراغ مریم..

دکتر راسته؟

-آره...تموم کرد..

-چه مفت... چه الکی....

و رفت... به همین راحتی...در عرض کمتر از بیست و چهار ساعت...

نمیدونم کدوم روز از همین روزها ما هم دیگه به خونمون برنمیگردیم... مثل آقای گلپایگانی که گوشه خیابون سکته کرد و بی نام و نشون در حالی که نه قلبش میزد و نه نفس میکشید رسوندنش اورژانس و نشد زنده نگه داریمش..چون قبل از رسیدن به اورژانس مرگ مغزی شده بود...و یک ساعت بعد از مرگش پسرهاش و زنش رسیدن اورژانس... و جه بد که من مجبور شدم بهشون خبر فوت پدرشون رو بدم...

-بفرمایید بشینید رو صندلی..

--ایستاده راحتم... بگید بابام کجاست...

-اصن تو ذهنم آمادگی نداشتم که یهو خانواده متوفی حاضر بشن جلوم و باباشون رو بخان... باید از تمام ظرفیت مغزیم استفاده میکردم تا جملاتم رو طوری بگم که هم طرف آمادگی شنیدنش رو داشته باشه و هم بتونم بدون اینکه طرف بزنه تو گوشم خبر مرگ رو تحمل کنه.. بعضی ها خیلی بی ظرفیتن...

خب حقیقتش آقای گلمحمدی...پدرتون گویا بیماری قلبی داشتن... با سر تایید کرد.... ایشون حالشون تو پیاده رو بد میشه و می افته رو زمین، مردم دورشون جمع شده بودن و تا زنگ بزنن ۱۱۵ خیلی طول میکشه و ایشون زمانی رسیدن دست ما که نه قلبشون میزد نه نفس میکشید ما همه تلاشمون رو کردیم.. هرکاری از دستمون بر میومد کردیم اما برنگشتن...

یعنی چی؟

یعنی متاسفم ایشون فوت شدن.. روش رو برگردوند... و زد زیر گریه... بعد نوبت مادرش بود که اومد راجب شوهرش پرسید به اون هم گفتم... زد زیر گریه.. فقط یه پسر ۱۶-۱۷ ساله همراشون بود که با بی تفاوتی پرسید: حالا کجا بردنش؟

من: احتمالا سردخونه... نگهبان هم سر رسید.. چون ازین اتفاقات زیاد می افته که یکی بمیره و بگیرن بی دلیل پزشک رو بزنن! اما اونا خوب بودن.. پسر بزرگش پشت در اورژانس قایم شده بود و های های گریه میکرد...

مرگ رو میشه به همین راحتی لمس کرد.. سایه به سایه ما میره... چقد تو زندگیمون به عزیزانمون و دوستانمون بد کردیم؟

کاش بشه یه جوری زندگی کرد که تازه بعد رفتن اونها به خودمون نگیم : کاش اون روز سرش داد نزده بودم..کاش یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه ببینمش تا براش فلان کار رو بکنم... کاش بشه یه بار دیگه زنده بشه تا دستاش رو بگیرم و ببوسم.... کاش صبح قبل رفتنش از خونه  با لبخند جواب خداحافظیش رو میدادم.. کاش و کاش و کاش...

مرگ همین جاست.. گاهی کنار تخت چهار، گاهی تخت ۱۰ ، ای سی یو عفونی ..تو خیابون تو جاده پای تلویزیون.. مهم اینه دفتر زندگی هر کدوم ما یک روز بسته باید بشه.. اون روز که برسه مرگ نمیپرسه پزشکی یا معلمی یا مهندسی یا یه معتاد تزریقی کارتون خواب یا یه دزد جیب بر و متجاوز یا فلان مخترع بزرگ یا صاحب فلان کارخونه... مهم اینه که باید بذاری بری... هرچی که تا حالا داشتی و نداشتی... تمام آرزوهایی که بخاطرش عمرت رو صرف کردی قبل از دیدن ثمره تلاشت.. قبل از اینکه وقت کنی یه آب خوش از گلوت پایین بره قبل اینکه حتی بفهمی نمره طب اورژانست چند شد باید بذاری و بری....

هنوز چند دقیقه از مرگ دکتر نگذشته بود که فهمیدیم پرستار همون مریض هم فوت کرد.... به همین راحتی... حالا زن اون مریض بچه اش رو با بقیه فامیلش برداشت برد... از مرگ که نمیشه فرار کرد.... شاید الان تصمیم گرفت سقف بیاد رو سر مهتاب.... کی میدونه؟

یاد و خاطرش همیشه برای ما گرامیست...

آرام بخواب دکتر... تو بنده عزیزی بودی که زود رفتی تا آلوده دنیا نشی...

سعادت داشتی تا شب جمعه بری.. می دونی که کسی که شب جمعه فوت کنه شب اول قبر نداره....

دکتر امشب بعد رفتنت همه ورودی ۸۵ و حتی ۸۴ ایها دم بخش داخلی جمع بودن.. مهتاب بهم زنگ زد برم اونجا میگفت بچه ها دارن خودشون رو میکشن.. قرار بود من برم اما تا ۲۰:۳۰ داشتم مریض تحویل میدادم وقتی رسیدم دم داخلی کلی نگهبان اونجا بود. تا من رو دیدن گفتن: همه رفتن خونه هاشون... هیچکی اینجا نیست...

نمیدونم چه کار کردن.. اما یه کارهایی تو راهه....

دکتر آسوده بخواب و راه نور رو برو تا به بهشت برسی.....

خدایش بیامرزاد

منبع:http://taraneyerahaee.blogfa.com/




طبقه بندی:
ارسال توسط آبتین
آرشیو مطالب
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبمستر

عکس

دانلود

قالب وبلاگ

ابزار هدایت به بالای صفحه

Online User